کاغذ ناتوان
تاريخ : چهار شنبهبرچسب:, | 23:28 | نويسنده : مـــــرتــــضـــی یگانــــــــه

 

 ...میگویی تو را روی کاغذ بیاورم.....

هه...

حرف ها میزنی بانو...!

مگر میشود این همه شکوه را روی کاغذ آورد...؟!

اصلا تاب این همه زیبایی را ندارد...

به فکر کاغذ باش بانو....

گناه دارد...!

بانو....

چشمانت....

تنگ آبیست...

که ماهی سرخ دل من....در آن زندگی میکند......

...گریه نکن بانو...

آخر....آب تنگ که تمام شود....ماهی من مرده است.....

بانو....

دستانت....

سبزه زاریست.....

که میخواهم در آن....مانند کودکی غلت بزنم....

بانو....مواظب کودک درون دستانت باش....

کودکان را که میشناسی....زودبهانه میگیرند...

بانو...

آغوشت....

آسمان است....

و من....گم میشوم در این آسمان....بس که حواس پرتم در آغوشت....بانو.....

بانو....

موهایت....

به بلندای شب یلداست و....

سالهاست .....من در شب یلدا متنظر توئم.....

بانو....مرا توان درک این همه زیبایی موهایت نیست....

پس...بانو....

"زلف بر باد مده....تا مدهی بر بادم..."

قلبت....

بانو....

قلبت....

برف است....

سفید و .....

پاک و ......

آرام.....

و سالیان درازیست که من......

یخ زده ام در میان این همه برف.....

.....بانو.....

دیگر نگران کاغذ نباش.....

کسی در قلبت .... جان میسپارد.....

 

 

+

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:


برچسب‌ها: